امشب رو گونه های من جاری شده باز اشک من
چند وقته حرفی ندارم چرا میگی حرفی بزن
این گریه های بی صدا همه چی رو دارن میگن
اگه که اهل درد باشی جوابتو بهت میدن
بدون گریه زندگی برام هیچ معنی نداره
گریه کنم تا که دلم از دردهاش آروم بیاره
این چشم خسته من باز مثل بارون میباره
تو کوچه های رهگذر خاطره هایی اون داره
با گریه های بی صدا دردمو رسوا میکنم
محرم رازی ندارم رازمو من به کی بگم

![]()
![]()
![]()
و اما عشق من که زندیگیم رو براش میدم . . .


آره زندیگیمو براش میدم چون عشقمه . داداشمه . جونمه و . . .
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده توسط محمد صادق تماس با من : 09359402353 در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت
16:44 |

